- میدانی از چه چیزِ من شکایت میکرد ؟ از اینکه خیلی پرچانه ام . ملتفتی ؟ من... خیلی پرچانه ام ! باور کردنی نیست نه ؟ به هر حال راست میگویم... سرم را روی زانویش میگذاشتم و حرف میزدم. ساعت ها حرف میزدم ، حتی روز ها . احساس میکردم روی پوست او صدایم بم تر میشود ، و این احساس را دوست داشتم . مثل وراج ها یکسره حرف میزدم... سرش را میخوردم ، لبریزش میکردم. میخندید، میگفت : هیس ! این قدر حرف نزن ، دیگر گوش نمیدهم ، چرا این طور یکسره حرف میزنی ؟
انگار میخواستم چهل و دو سال سکوت را تلافی کنم ، چهل و دو سالی که خاموش مانده بودم و همه چیز را فقط به خودم گفته بودم . چندی پیش تو چه میگفتی ؟ که ساکت بودن من توهین آمیز است، همین را گفتی ؟
دردناک است، اما میتوانم درک کنم ، میتوانم ایرادهایی را که از من میگیرند بفهمم. میتوانم آنها را درک کنم ، اما میل ندارم از خودم دفاع کنم ، وانگهی مسئله درست همین است... امّا توهین آمیز بودن ، نه قبول ندارم. شاید به نظر تو عجیب بیاید و باور نکردنی اما من فکر میکنم سکوت من بیشتر از روی کم رویی است. به اندازه کافی خودم را دوست ندارم که چندان اهمیتی به حرفایم بدهم ، میگویند اول هفت بار زبان را در دهانت بچرخان بعد دهانت را باز کن ، برای من یک بار چرخاندن هم زیادی است ، من دیگران را دلسرد میکنم... پیش از آنکه با ماتیلد آشنا شوم خودم را دوست نداشتم و حالا از آن موقع هم کمتر دوست دارم ، فکر میکنم بخاطر این ، سخت و تلخ شده ام...
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری