- میدانی ، اگر جرات بیشتری داشتم ، آن چیزی نمیشدم که تو میگویی ...
- متوجه نمیشوم ؟
پشیمان بودم که بیش از این هم جوابش را داده بودم . دلم نمیخواست این گُه را هم بزنم ، دوست داشتم راحتم بگذارند .
- آدمی همیشه از غم و اندوه کسانی میگوید که میمانند ، اما تا به حال درباره آنان که میروند فکر کرده ای ؟
با خودم گفتم ، اوه خدای من ، باز هم میخواهد با نظریه پردازیهایش سر مرا بخورد ، ابله پیر .
با نگاه دنبال کفشهایم میگشتم .
- فردا دربارهاش صحبت می کنیم پییر ،... من دیگر حالم از این داستان بهم میخورد .
- اندوه کسانی که ضربه خورده اند ... آنها که میمانند، به شکوه و ناله آنها گوش میدهیم، تسلیشان ، اما آنها که می روند ؟
- خب آنها دیگر چه میخواهند، تاج بر سرشان بگذاریم ؟ دلداریشان دهیم ؟
گوشش به من نبود
- شهامت از آنِ آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه میکنند و روشن و صریح این عبارت را به خودشان میگویند، فقط به خودشان: « آیا من حق اشتباه کردن دارم ؟ » فقط همین چند واژه ... شهامت نگاه کردن به زندگی خود از روبهرو ، و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن . شهامت همه چیز را شکستن ، همه چیز را زیر و رو کردن ... به خاطر خودخواهی ؟ خود خواهی محض ؟ البته که نه ؟؟ نه به خاطر خودخواهی... پس چه ؟ غریزه بقا؟ میل به زنده ماندن ؟ روشن بینی ؟ ترس از مرگ ؟ شهامت با خود روبهرو شدن . دست کم یک بار در زندگی . روبهرو با خود ، تنها خود ، همین .
« حق اشتباه » ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها ، بخش کوچکی از یک جمله امّا چه کسی این حق را به تو خواهد داد ؟ چه کسی جز خودت ؟
دست هایش میلرزیدند .
- من این حق را به خودم ندادم... هیچ حقی برای خودم قائل نشدم در بند و اسیر وظایف، و حالا چه شدهام ؟ ابلهی پیر . ابله پیر آن هم از نگاه معدود افرادی که برایشان احترام قایلم ، چه شکستی...
دشمنان زیادی داشتهام . خودستایی نمیکنم ، دیگر شکوهای ندارم ، آتش درون را خاموش کردهام ، اما دوستان... آدم هایی که دوست داشتم مرا دوست بدارند ؟ خیلی کم ... خیلی کم... تو یکی از آنهایی . تو ، کلوئه چون تو بسیار شبیه زندگی هستی . زندگی را به تمامی در آغوش میکشی ، پر جنب و جوشی ، مالامال از سر زندگی ، میدانی چگونه فضای یک خانه را خوشحال کنی، این استعداد شگفت آور را داری که آدم دو روبرت را خوشحال کنی. خیلی راحتی ، خیلی بی عقده ، راحت بر این سیارهٔ کوچک...
- پییر احساس می کنم دربارهٔ یک شخص واحد صحبت نمیکنیم
صدای مرا نشنید .
راست نشسته بود، دیگر حرف نزد پاهایش را روی هم نینداخته بود ، لیوانش روی یکی از ران هایش بود ، صورتش را نمیدیدم .
سایه صندلیِ راحتی چهراهاش را پوشانده بود .
زنی را دوست داشتم... سوزان را نمیگویم... زن دیگری را .
چشم هایم گشاد شد .
- او را بیش از هرچیزی در این دنیا دوست داشتم . بیش از هرچیزی... نمیدانستم آدم میتواند تا این حد کسی را دوست داشته باشد... خلاصه،من به هر حال ، فکر میکردم... برای اینجور دوست داشتن برنامه ریزی نشدم ، اعتراف های عاشقانه، بی خوابی ها ، فوران شور و عشق، گویی برای دیگران خوب بود، به واژه عشق پوزخند میزدم ، عشق عشق ! واژه عشق برای دهان من زیادی بزرگ بود ، و اما درست هنگامی غافلگیرم کرد که ابداً انتظارش را نداشتم... من... من عاشق زنی شدم .
عاشق شدم همانطور که آدم یکهو بیمار میشود ، بی آن که بخواهم ، بی آن که بخواهم و به آن فکر کنم ، بر خلاف میلم و بی دفاع ، بی هیچ نیرویی برای مقاومت و بعد...
آب دهانش را قورت داد.
و بعد از دستش دادم ، درست همانطور که به دست آورده بودم ...
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری